تبليغاتX
فریادگران جوان
منوی مدیریت
 

عنوان وبلاگ:Faryadgaranejavan.blogfa.com

 

پیوندهای مفید
 

آرشيو پيوندهاي مفید
براي تبادل لينک با ما ابتدا لينک ما رو با نام:  فریادگران جوان   در وبلاگ يا سايتتان قرار دهيد.
 

جستجوگر
 



در كل اينترنت
در اين سايت

 

خبرنامه
  کد خبرنامه را در اینجا قرار دهید  

ارسال لینک به دوستان
 
« لینک این صفحه را برای مشاهده مطالب به ایمیل دوستانتان ارسال کنید »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

 

بخوان!
 

لطفا بخوان!

نه! حتما بخوان!!!

یقین دان خالی از لطف نخواهد بود:

 


نويسنده :  فریادگران جوان | لينک ثابت |دوشنبه 1388/04/22| موضوع: |  

بعنوان مقدمه

 

با تو میگویم:

زندگی در گذر است، زمان نمی ایستد، تاریخ می رود و آینده می آید.

آنچه مهم است بواقع همین لحظه ی حال است.

گویی آدمی چیزی بیش از همین "محدودیت زمانی" یا بهتر بگویم فاصله یا برشی کوتاه میان لحظه ی زاده شدن تا گاه مرگ نیست؛ مسیری که به ناچار با محدودیت ها و انتخاب ها و اختیاراتش می پیماید.

مسیر و لحظاتی که می توانند بی نهایت زیبا و یا بی اندازه زجرآور باشند!

تولد و مرگ در حیطه ی اختیار او نیست و به همین سبب آسان است لکن فرصت میان این دو تا حدودی به اختیار اوست؛

"چگونه زیستن و البته به کجا رسیدن"

و این تا اندازه ای دشوار است!

وا ضح و ساده بگویم: انسان همین توالی لحظه ها با دو محدودیت ابتدا و انتهاست.

آدمی چیزی بیش از عمر خویش نیست و آدمیان به اکراه یا به اختیار با هم ارتباط دارند.

و در نهایت از او چیزی جز محبت، عشق، خاطره و عملکردش باقی نمیماند.

انسان های بی شمار و جوامع گوناگون هزاران سال است که بر این کره ی خاک زیسته اند و می زیند، به انحاء مختلف؛ از بسیار سیاه و تاریک تا بی نهایت درخشان و تابناک، تا بدین جا رسیده اند؛ عصر حاضر.

اکنون جهان اوضاع پیچیده ای دارد.

جامعه ی ما ایران نیز در مسیر زمان دستخوش تحولاتی بوده و هست؛ دغدغه ها، وقایع، اتفاق ها، اشتباه ها، مشکلات، راه حل ها، شعارها، کارها ... در این سرزمین نیز بسیار و بسیارند.

اکنون پس از گذشت سه دهه از وقوع انقلاب اسلامی در این کشور هیاهو و صداهای بسیار از هر کران و هر گروه و هر جناح به گوش می رسد اما تنها صدایی که شنیده نمی شود صدای من و توست؛ صدای جوان ایرانی؛ صدایی که به دور از هر گونه تعصب و گرایش و فرمایشی باشد!

 

اینک آنچه پیش روی توست فریاد رسای نسل جوان ایران زمین؛ نسل سوم، بصورتی سره و برآمده از دل جوانان این مرز و بوم است؛ حرف هایی با عنوان "فریاد" به قلم یکی از همین جوانان این سرزمین کهن.

حتما بخوان!

این داستان توست که می خوانی جوان ایرانی!

این صدای توست، این صدای منست، این صدای ماست؛ "فریاد" ما:

 


نويسنده :  فریادگران جوان | لينک ثابت |یکشنبه 1388/04/21| موضوع: |  

فریاد!

 

بنام یگانه خالق عالم وجود

حی ودود

هستی بخش جان ها و دگرگون کننده ی روان ها

پدید آورنده ی کائنات

جان بخش جمادات

مزین نباتات و محرک حیوانات

بپای دارنده ی جهان و برانگیزاننده ی جهانیان

 

بود آنچه بود

ابتدا اراده بود

اما بعد ...

 

و خداوند زمین و هفت آسمان را در شش روز بیافرید بدانسان که آفرید و تنها خویش می داند.

آنگاه از آب و خاکِ بی مقدار پیکر جاندار آدم را بسرشت و از روان خویش بر او دمید. ابلیس از او کینه یافت بدان جهت و بدان ترتیب که نقل است و آدم از بهشت رانده شد و بر زمین گام نهاد بدان حکایت خواندنی که ذکر است.

کثیر از واحد بیرون آمد و اختلاف؛ این زاییده ی کثرت متولد گشت و آدم فرزندان خویش به هر سو پراکند بدان نحوهای اساطیری.

اینچنین نسل آدمی در زمین شکل گرفت و تاریخ بشر براه افتاد. اقوام و ملل گوناگون پدید آمدند و فرزندان آدم در زمین قصه ها کردند بدان نقل های شنیدنی که کردند.

زمین سخی بود اما محدود.

هر سرزمین پذیرای گروهی گشت و هر گروه چشم طمع به سرزمینی دیگر دوخت.

همه چیز؛ گونه گون، در زمینی واحد، و از آفریده ای همسان:

انسان!

او می زیست، گاه آرام و گاه طاغی، گاه مهر می ورزید و گاه می کشت!

نیک و بد در هم گم بود.

ابلیس، پرکار.

فرزندان، سرگردان.

زمان می رفت و تاریخ شکل می گرفت.

نمرودیان و فرعونیان یک به یک سر بر می آوردند و کام ها می راندند.

فرزندان تقسیم شده بودند؛ ظالم و مظلوم، غنی و مغبون، حاکم و محکوم.

ظالمان و ظلم شدگان می زیستند؛ در کنار هم، روبروی هم و گاه جدا از هم؛ با قهر یا مهر یا جبر یا ستیز.

خداوند رسولان بسیار فرستاد تا هدایت شوند به راستی و نیکی و مهر، یگانه و متحد، همدل و مهربان.

و پیام آوران صلح و راستی و اولیاء و صالحان و نیکان آمدند و رفتند و کردند آنچه کردند.

و فرزندان نیز همینطور.

بسیار بسیار بیامدند و لکن بی استثناء همه رفتند.

آمدند و زیستند و رفتند و از پی ایشان، ادیان متعدد، مذاهب گوناگون، فرق مختلف، فرهنگ های فراوان، تمدن های بسیار با اعتقاداتی کثیر و بسیارتر پدید آمد.

گونه گونی، فزون تر.

همه چیز؛ گونه گون؛ در زمینی واحد، از آفریده ای همسان: انسان!

او همه کار کرد؛ از پرستش خاک - آنچه از آن آفریده شده بود - و سجده بر تندیس های خاکین تا کشتن خدای خویش و خویشتن را خالق خدای و خدایگان نامیدن.

آمدند و بی استثنا همه رفتند جز یک.

تاریخ می رفت و زمان شکل می گرفت.

قرون بسیار از پی هم؛

اعصار گوناگون:

عصر پیدایش

عصر تکوین

عصر آغاز

عصر یخ

عصر باستان؛

عصر سنگ

عصر آتش

عصر خدایان

عصر مفرغ

عصر میانه؛

عصر شرک

عصر توحید

عصرانحراف

عصر عدالت

عصر چپاول

عصر جدید؛

عصر آهن

عصر ماشین

عصر ارتباطات

عصر سرد

عصر نو؛

اینک اما با ادعای انسانی نو!

عصر انسان، عصر انسان مدرن!

عصر ابلیس!

عصر نو و از نو؛ عصر یخ، عصر سنگ، عصر آتش، عصر جنگ، عصر پول، عصر شک، عصر شرک، ...

عصر خدایان جدید!

تاریخ پیش می رفت؛ هموار و ناهموار و تحولات بسیار رخ می نمود.

به زعم عده ای همه چیز دور میزد و به زعم بشر جدید تاریخ پیش می رفت، دانش شکوفا می شد، علم پیش می رفت، فرهنگ کامل می شد، تمدن پیش می رفت، زمان نو می گشت و خلاصه همه چیز پیش می رفت و حتی رو به اتمام بود! ...

او پیش می رفت و هر دم شرمسار از گذشته ی سیاه خویش آن را در قفا ویران می نمود!

عصر انسان!

عصر ویرانگری

انسان ویرانگر

انسان زیان کار

انسان تلاش گر

انسان جستجوگر

انسان عجول

انسان منتظر

انسان پیش رو

...

همه چیز پیش می رفت؛

خدا مرده بود!

آسمان، تعطیل!

فضا، باز!

دنیا، بسته!

ابلیس، سرمست!

شیاطین، بسیار!

ایمان، عار!

دیدن، باور!

پیامبر، به خلصه رونده ای از نوعی دیگر!

تمدن، در اوج!

دین، افیون!

انسان، مهتر و محور و البته از نسل میمون!

ثروت، آستر!

تاریخ، رو به آخر!

تصادف، علت!

لذت، غایت!

ماده، همه چیز!

و همه چیز؛ هیچ!

تقسیم؛ عمیق تر، محروم؛ ضعیف تر، مرفه؛ غنی تر و ظالم؛ شقی تر!

هرگونه قطعیتی، منقطع و حقیقت جایش را به نسبیت سپرده بود!

همه چیز پیش می رفت!

تاریخ در آستانه ی پایان!

فرزندان اما همچنان سرگردان!

همه چیز؛ منتظَر!

همه در انتظار...

...

همه چیز پیش می رفت تا اینکه به 1357 رسید.

در این هنگام ناگاه مردی مشرقی سینه ی افق شکافت و از غرب به شرق آمد. چشم ها خیره گشت. تاریخ ورق خورد. خون های بسیار ریخته شد و تحولی عظیم در زمین شکل گرفت. در دیاری کهن و از هر جهت پرافتخار.

او آمد و شد آنچه شد.

شروعی دیگر از عصر ایمان.

و بت شکنی دیگر از سلسله‌ی بت شکنان تاریخ.

او چهارمین بت شکن بزرگ تاریخ پس از ابراهیم، محمد و حسین بود.

ابراهیم بت های ظاهری و قدیمی از سنگ و گل و چوب را با دستان خویش در هم شکسته بود.

محمد بت بزرگ درون آدمیان را که هر دم چنان بت های تازه ای می آفرید با کلام جاویدانش تا ابد منکوب نموده بود.

و حسین با خون سرخش بتِ منفور ظلم و استبداد و انحراف در دین جدش را در همیشه ی تاریخ به خاک مذلت نشانده بود.

اما همچون همیشه افعی سیاه کژی و تباهی چون اژدهایی هزارسر هر دم سری تازه برمی آورد و زهری کشنده تر از پیش به کام حقیقت می ریخت.

اینک اما مرد مشرقی و یارانش با تأسی از اجداد پاکشان با مشت و کلام و خونشان بت نوین استکبار را که می رفت سیطره ای جهانشمول یابد، از هیمنه ی کذایی خود واژگون و دست تازه ی ابلیس و نوکرانش - این شیاطین هزار چهره - را از تسلط عام بر جهان و انسان کوتاه می کرد.

او آمد و شد آنچه شد.

معجزه ای دیگر!

معجزه ای الهی.

انقلابی شگرف و بنیادین در تاریخ زمین.

انقلابی نو در جهان نوین. 

مردم آن نسل این دیار افتخاری بس بزرگ آفریدند و اولین نام گرفتند:

نسل اول!

این نسل؛ پیروز و سربلند.

تاریخ می رفت.

ابلیس بیکار نمی نشست.

و آنگاه جنگی نابرابر...

دود و آتش و خون. 

هجمه‌ی همه جانبه‌ی لشکر جنون.

نسل دوم وارد میدان گشت.

حماسه ای جاویدان رقم خورد، نبردی دشمن شکن ...

رزم به سختی اما با پیروزی و رشادت‌هایی به یاد ماندنی و اثراتی پایدار پایان یافت و این نسل نیز روسپید و مفتخر:

نسل دوم!

زمان می گشت.

سال های چندی گذشت و اتفاقات چندی رخ نمود.

اینک اما نوبت نسل سوم بود!

ولی آیا اصلا نوبت او می بود؟!

این سئوال بزرگ تاریخ بود!

آیا می توان به او اعتماد کرد؟

آیا می توان او را باور داشت؟؛

این پرسش اساسی نسل اول بود.

نتیجه چندان دلخواه نبود.

پس چه باید کرد؟ و چگونه؟ آیا ما اشتباه کردیم؟!؛

این را نسل دوم می گفت.

و نسل سوم؛ خاموش، اصلا سئوالی نداشت، چیزی نمی گفت!

فقط گهگاهی مبهوت و بی رمق با چشمانی خیس و نومید و یا سرمست و قهقهه زنان از روی انفعال از خود می پرسید :

" چرا؟ چرا؟ گناه من چیست؟ براستی چرا؟..."

و براستی چرا؟

چرا ...

 

نسل سوم!

او می خواست یا نمی خواست موم بود!

و موم، موم بود؛ نرم و منعطف تا آنگاه که موم بود و تغییری جوهری در آن نمی رفت.

نسل سوم!

او می خواست یا نمی خواست موم بود.

مشکل اساسی نیز همین بود؛ اینکه او نمی خواست و اگر هم می خواست، خواسته اش فقط در حد خواستن و تنها در قلمرو اذهان، متوقف بود.

زمان می رفت.

و او همچنان نمی خواست و نمی خاست.

او باید می خواست و می خاست.

اما چگونه؟ کی؟ و از کجا؟

این سئوال بزرگ قلم بود!

سئوال بسیار بود:

چه باید کرد؟

چرا اینگونه است؟

چرا چنین گشت؟

مشکل کجاست؟

آیا اصلا مشکلی هست و یا همه چیز بر وفق مراد است؟

چگونه می توان به او اعتماد کرد؟

آیا او می تواند؟

چرا چنین است؟

...

سئوال بسیار بود و پاسخ بسیارتر.

و البته همه هم ظاهرا مثبت و اقناع گر.

اما به واقع و در عمل جملگی نبودند مگر" نه ای" بزرگ ، بدون کمترین اقناعی.

پاسخ بسیار بود و شعار بسیارتر.

همه می گفتند باید او را باور داشت و بدو اعتماد کرد و او می تواند اما تمام مشکل اینست که او خود، خویشتن را باور ندارد و به خود اعتماد نمی کند.

آیا بواقع اینگونه بود؟

همه، همه چیز می گفتند جز خود او.

برایش گفته می شد، برایش شنیده می شد، برایش اندازه می شد، برایش بریده می شد، برایش دوخته می شد، برایش پوشیده می شد، و حتی برایش مندرس می گشت!

و از نو بریده و دوزیده ...

برایش رشته و برایش پنبه!

او همچنان هیچ نمی گفت.

او ساکت بود.

ساکت و بی مقدار.

لکن به هنگام ضرورت، اهمیتی دوچندان و عزتی مضاعف می یافت.

در بسیاری از عرصه ها و در بسیاری از مواقع به حضور فیزیکی او نیاز بود و به تعداد فراوانش برای شمارش - بسان گله ی گوسفند - و به همین دلیل در این مواقع ترافیک شعاری بس عظیمی در سطح جامعه درباره ی وی در هم گره می خورد؛

جوان چنین است و چنان!

جوان فلان است و بهمان!

جوان ...

ما برای جوانان چه ها کرده ایم و چه ها می کنیم و چه ها خواهیم کرد و کذا و کذا و کذا!

ما ...

 

جوان!

نسل سوم!

او باید می آمد.

او باید می آمد به خاطر بسیاری چیزها در بسیاری جاها.

و او می آمد.

حضور در صحنه.

او می آمد به دلایل بسیار و اما فقط شمارش می شد.

و گاه نمی آمد چرا که فرقی نداشت آمدن و یا نیامدنش و حتی بودن و یا نبودنش! چون او همچنان موم بود و موم نرم بود تا آنگاه که نرم بود و تغییری جوهری بر آن عارض نمی گشت.

او می آمد و می رفت بی نتیجه ای درخور.

او بواقع جزو جایی شمرده نمی شد گرچه بسیار شمارش می شد!

او مفعولی منفعل و انبوهی منفرد بود!

او تنها نبود گرچه در تنهایی بسر می برد!

او خاموش بود.

خاموش و پراکنده، فراوان و تنها، خفته و بی صدا، ساکت و بی رمق، مستأصل و درمانده، سرگشته و ناامید، آرام و بی تفاوت.

گاه می گریست و گاه برایش گریسته می شد.

چه کسی و چگونه باید او را بر می خیزاند؟!

او همواره اندرز می شد و نصایح تمامی نداشت.

چیزی که چون علف خرس فراوان بود و بی ارزش، جوان بود و نیروی جوانی!

جوانی برای جوان نه افتخاری بزرگ و نه فرصتی سترگ که تنها مصیبت بود و پریشانی!

او فقط می شنید!

می شنید و باز هم می شنید.

او اساسا شنونده ی نیکویی بود و البته حافظی قابل.

چون فقط می شنید و می خواند و می آموخت و حفظ می کرد و دیگر هیچ.

او باید می خواند و می آموخت و حفظ می کرد وگرنه کلاهش پس معرکه بود.

او هیچ نمی گفت.

شاید هم چیزی نمی گفت چون اصلا نمی شنید!

آیا او گنگ بود؟

اگر گنگ بود چرا گنگ بود؟

آیا از ابتدا گنگ بود؟ یا از بس صداهای کرکننده شنیده بود گنگ گشته بود؟!

او ذهنش از حفظیات پر بود.

محفظه ی ذهنش دیگر جایی برای پذیرش چیزهای تازه و یا جوششی از درون باقی نداشت.

تمامی فضای مغزش تصرف شده بود.

همه جا در اشغال.

سنگینی و فشار انبوه حفظیات تلمبار شده در مغزش، راه را برای هرگونه جوشش و فورانی از درون مسدود کرده بود.

 

نسل سوم!

او براستی سوم بود!

نسلی سوم از کشوری در جهان سوم!

او تربیت یافته ی نسل های اول و دوم بود.

او فرزند انقلاب و در مکتب جمهوری اسلامی پرورش یافته بود.

آموزش و پرورش این دیار سهمی بزرگ و نقشی اساسی در تربیت او داشت.

همه چیز دست بزرگ ترها بود؛ نسل های اولی.

آنها برایش تعیین می کردند چه بخواند، چه بنویسد، چگونه بنویسد، چه بفهمد، چه چیز یاد بگیرد، چه بگوید، چه نگوید، چگونه بگوید، چه انجام دهد و کلا نفعش در چیست.

و حتی چطور و کجا و چگونه مخالفت کند و به چه ترتیب اعتراض!

آنچه سطور کتاب هایش را از دبستان تا دانشگاه پر کرده بود و چین خوردگی های مغزش را از کودکی متورم؛ فراوان سخنانی در مدح معنویت و سرای دیگر، ستایشِ قناعت و دنیاگریزی، فضیلتِ کار درست و رذیلت کسب حرام، مذمت دنیاطلبی و ثروت اندوزی، سودمندی کسب علم و دانش، هجو ناراستی و نفی دروغ گویی و در کل ارج نهادن به ارزش های والای انسانی همچون ایمان، دیانت، عدالت، حقیقت، آزادی، ایثار، شهامت، جوانمردی، خردورزی، شایسته سالاری، خلاقیت و بسیاری از این دست بود.

او این ها را حفظ بود و در حد توان به آنها عمل می نمود.

گوشش از این ها پر، ذهنش از این ها انباشته و شخصیت و هویتش بر اساس این ها شکل گرفته بود.

او به آنچه آموخته بود ایمان داشت و به آنچه ایمان داشت بسیار بها می داد و به آنچه بسیار بها می داد بسیارتر مفتخر.

اما ...

اما در دهه ی سوم و پس از آن وقتی بزرگ تر شد، آنچه آموخته و بدان توصیه شده بود با آنچه در جامعه اش می دید و بواقع اتفاق می افتاد کاملا برعکس بود:

تجمل گرایی در اوج بود.

پول و ثروت حرف اول را می زد.

قناعت و انفاق کمترین بهایی نداشت و رقابت در هر چیز رواجی کامل یافته بود.

حرص و طمع از هر زمان حریص تر، بازار دروغ، داغ و بدست آوردن پول و دنیا به هر قیمت باب گشته بود.

عشق؛ مرده ، فکر؛ مهجور ، قلم؛ متروک و اندیشه بی ارزش بود.

کار اگر یافت می شد بی بهره و سرمایه و کلک سرشار از سود بود.

آنچه مطرح بود مادیات بود و ثروت بسی بهتر از علم.

دین ابزاری، ظاهرگرایی، ریاکاری، باندبازی، مبهم گویی، خودسانسوری، سیاسی کاری، رسمی زدگی، مدرک گرایی، منصب پرستی، ویژه خواری، مصرف زدگی، کهن سالاری، بروکراسی و پارتی بازی؛ این بلایای اجتماع در اوج رونق بودند و هرگونه شهامت و جسارت بیان چیزی نو جان سپرده بود.

مدیریت، ضعیف و سیستم اجرایی همچنان بیمار، پوسیده، پیچیده،  گسترده و ناکارا.

سیستم1 همان سیستم سابق بود! تنها شعارها و نام ها و نمادها و عنوان ها عوض شده بود و فرهنگ نیز همان فرهنگ.

ثروت مولد علم بود نه بالعکس.

همه چیز مردم پول شده بود و پول سرور و قدرت برتر؛ او همه را در مقابل خود به تعظیم و کرنش وا داشته بود.

هر کس تنها به فکر منافع خویش بود و در پی مطرح کردن خود و تحکیم موقعیت خویشتن.

برخی با کمترین تلاش ثروت هایی هنگفت و درآمدهایی با ارقام نجومی داشتند و برخی با بیشترین زحمات به نان شب محتاج.

برای مذهب و معنویت و عرفان، دکان ها فراوان باز بود و پیش پای مردمان دام های تنیده، بسیار و بی پایان.

انحرافات؛ سرسام آور.

وارونگی در حد اعلی.

در حیطه‌ی تفکر، دنیا دون و مذموم اما در حوزه‌ی عمل بسیار هم خوب و محبوب بود.

دین و دینداری و تظاهر به آن دست آویزی بیش نبود برای تأمین خواسته های نامشروع و تضمین مناصب و ترفیع درجات و رسیدن به رفاه هر چه بیشتر دنیوی.

سوء استفاده از بیت المال و وسائل و امکانات دولتی امری رایج و عادی بود و حتی برای عده ای یک حق محسوب می گشت.

این ها همه جزئی از فرهنگ عامه گشته بود.

جوانی برای جوان نه افتخاری بزرگ و نه نعمتی عظیم و نه فرصتی سترگ و نه آسایش و شادمانی که تنها مصیبت بود و پریشانی.

از عدالت آلتی بیش نمانده بود بازیچه ی دست زراندوزان و زورمداران!

آنان که بر خان نعیم تبعیض؛ این بدترین چیز، رشد یافته بودند بسیار پرشمار بودند و بسیارتر قدر!

اگر کسی هم براستی می خواست آنچه باید را زنده گرداند گویا نمی شد و نمی توانست!

آیا برای این کار دیر شده بود؟

آیا هیچ امیدی وجود نداشت؟

 

نسل سوم!

او سرخورده، سرگشته و حیران بود.

او احساس شکست می کرد.

او احساس می کرد هدر رفته است.

او احساس می کرد همواره در حال تلف شدن است.

او احساس می کرد جا مانده است.

او احساس ماندگی می کرد.

او در، مانده بود.

او احساس می کرد فریب خورده است.

احساس فریب خوردگی احساس خوبی نیست.

احساس شکست خوردگی احساس بدی است.

احساس هدررفتگی احساس خوشایندی نیست.

او امیدش را از کف داده بود و می رفت تا بکلی مأیوس شود.

ناامیدی بدترین است.

او بیمار بود و بیماری رنج آور است.

او راضی نبود گرچه ساکت می نمود.

او بیمار بود گرچه سالم به نظر می رسید.

او ناراضی بود.

واقعیت بدین سان بود و اوضاع چندان مساعد و شرایط دلخواه و مناسب نبود.

یک جا خطایی بزرگ و اشتباهی فاحش و اساسی شکل گرفته و متأسفانه نهادینه شده بود و آن اینکه بر خلاف غرب و یا بیشتر نظام های به اصطلاح دموکراتیک جهان - که اصل و مبنای شکل گیری جریانات سیاسی و جناح بندی ها و اختلافات احزاب و گروه بندی آنها بر پایه و اساس جهت گیری های متفاوت اقتصادی و اختلاف در خط مشی ها و برنامه ها و راهکارهای توسعه ای و عمرانی و یا نحوه ی مدیریت و اجرایی کردن آن برنامه ها بود - در این دیار اصل و مبنای جهت گیری های سیاسی و دسته بندی احزاب و یا شکل گیری جناح ها و نیز دغدغه ها و مناقشات سیاسی بر اساس مسائل اعتقادی و اصولی بود، یعنی درست بر سر اصول و مقولاتی که اتفاقا بعکس شایسته و بایسته بود که در آنها هیچ مناقشه ای نمی بود و جالب تر اینکه همین اصول و مسائل اعتقادی و مبنایی بود که همه را بر سر یک خان نشانده بود!

در جهان مدرن این برنامه ها و طرح های اقتصادی و توسعه ای و راهکارهای اجرایی آنها بودند که به جناح بندی های سیاسی و جریانات و مناقشات حزبی می انجامیدند و ابتدائا مناقشه ای بر سر اصول و اعتقادات نبود اما در این دیار این مسائل مبنایی و اعتقادی بودند که ابتدا به جناح بندی های سیاسی و سپس بازی های حزبی و دست آخر به برنامه های اقتصادی و توسعه ای ختم می شدند.

هرچند - گذشته از بسیار پرهزینه و فرساینده بودن این روند نامناسب و معکوس - همین برنامه های اقتصادی ِبدین شکل برآمده از این روند نامعقول هم در نهایت، ذاتا همه مشابه هم بودند و نتیجه شان جز تورم و بیکاری و ... نبود چرا که اساسا بر سر این مهم اصلا رقابتی در میان نبود.

البته در غرب و جهان مدرن از آن جهت مناقشه ای بر سر باورها و اصول اساسی و مبنایی نبود که این مسائل اهمیت و بلکه اساسا موجودیت خود را در آن جوامع از دست داده بود اما در این دیار بر سر این مسائل مناقشه ای نبود یا نمی بایست می بود ازیرا که مبانی و اصول و عقاید بنیادین مان و باور بدان ها غالبا همه یکی بود یا یکی می بایست می بود.

در وادی علم و در عرصه ی پژوهش و نوآوری جز پرسه در آثار گذشته و احوال گذشتگان یافت نمی شد البته این یکی سال ها و بلکه قرن ها بود که گریبان گیر دیار کهن گشته بود .

چیزی که زیاد بود؛ مراکز تحقیقات، پژوهشگاه، پژوهشکده و مؤسسات و نهادها و سازمان های فراوان با بودجه‌های کلان، لکن بی آنکه چیز تازه و درخوری به همین نسبت از آنها بیرون آید.

و چیزی که زیادتر بود؛ محقق و پژوهشگر و ... ولی فقط در عنوان!

همایشات و نمایشات گوناگون به وفور برگزار می شد، در هر زمینه ای لکن بی نتیجه ای محسوس.

پول های گزاف خرج چرندیات مضاف می شد بی آنکه پشیزی به آنچه باید تعلق یابد و یا نتیجه ای ثمر بخش عاید گرداند.

در عرصه ی صنعت و تکنولوژی - بویژه فن آوری های نوین - تقلیدی آشکار از غربیان با موفقیت صورت گرفته بود که بسیار بدان ها افتخار و بسنده می شد.

همه چیز در حد تئوری و یا تقلید بود، آن هم تئوری های تکراری و دست چندم که در جوامع دیگر و برای آن جوامع طرح ریزی شده بود. بویژه در حوزه علوم انسانی که حرف های گذشتگان و یا تقلید و ترجمه حرف اول را می زد.

هیچ جوششی از درون دیده نمی شد.

همه چیز در حد گله و انتقاد بود، در همین حد و نه بیشتر، بی اقدامی نو و حرکتی اساسی و پیش برنده در جهت رفع و حل اساسی مشکلات.

آیا برای این کار دیر شده بود؟

آیا هیچ امیدی وجود نداشت؟

 

نسل سوم!

او سرگشته و حیران بود.

از بودنش پشیمان، روانش پریشان و نگاهش سرشار از غم بود.

او هیچ نمی گفت.

البته گهگاهی هم چیزهایی زیر لب می گفت که هرچند درست اما به نگفتن بهتر می مانست، شنیده هایی که او فقط طوطی وار تکرار می کرد؛

یکی از این بسیار: ما نمی توانیم هیچ کاری انجام دهیم، هیچ امیدی نیست، اصلا کاری دست ما نیست، ما راضی نیستیم و اوضاع خوب نیست اما کاری هم نمی توان کرد، فقط باید منتظر بود و دید چه می شود...

یکی دیگر: چه بگویم؟؟ کی ما را داخل آدم حساب می کند؟ کسی حرف ما را نمی شنود، کاری نمی توان کرد، من که چشمم آب نمی خورد کاری بتوان کرد...

دیگری: ما به هیچ جا نمی رسیم... دست ما به جایی بند نیست... چه بگویم؟ فایده ای ندارد...

دیگری: چه می شود کرد؟ کاری که دست ما نیست... بی خیال، هرچه پیش آید خوش آید!

ودیگری: امکانات، مدیریت، برنامه، قانون... اصلا هیچ چیز در این کشور درست نیست، هیچ چیز جای خودش نیست، ما بی نهایت عقبیم، چگونه می توان کاری کرد؟ باید پرید! باید رفت!

یکی دیگر: مگر آنکه خدا خود عنایتی فرماید... دستی از غیب برون آید کاری بکند!

و دیگری: قبول دارم که کاستی هایی هست اما این نقایص همیشه و همه جا بوده و هست، باید منتظر بود و فرصت داد، انشاءالله...

دیگری: ... (ناسزا)

یکی دیگر: ... افسوس! ...

و یکی دیگر: چرا خدا را سپاس نمی گویید؟ ما خیلی عالی هستیم! چرا پیشرفت ها، دست آوردها و نعمت ها را نمی بینید؟ ... چند دهه پیش را به خاطر آورید، کشورهای دیگر را بنگرید، در افغانسـ ...

و همین طور یکی دیگر: مشکلات من بی نهایت است... ای کاش نبودم، یا حداقل اینجا نبودم!

و یکی دیگر از این بسیار: چطور بگویم کاری دست ما نیست؟ چه کنیم؟ چه بگوییم؟...

...

نسل سوم!

او بسیار بود اما خاموش و پراکنده، سرگشته و حیران.

او راضی نبود گرچه ساکت می نمود.

او تردید داشت.

او سئوال داشت.

او اعتراض داشت.

او فریاد داشت.

اما جرأت و فرصت فریاد، معلوم نبود!

او همچنان خاموش بود.

خاموش و بی تفاوت یا گاه خاموش و منتظر.

او مفعولی منفعل و انبوهی منفرد بود.

او تنها نبود گرچه در تنهایی بسر می برد.

او خواب بود گرچه چشمانش باز بود.

چه کسی و چگونه باید او را بر می خیزاند؟

جوان، این نسل سومین درحال شکستن بود.

صدای شکستنش آرام ولی از عمق جان و مغز استخوان بود.

او نیامده به بازار مهلتش تمام و تاریخ انقضایش فرا رسیده بود!

او پرورش یافته‌ی نسل های اولی و فرزند انقلاب بود اما بیش از همه مورد شک و تردید مسئولان و متولیان و دست اندرکاران و حتی پدران خود از عامه ی مردم بود.

 او متهم بود!

اصلا او مجرم بود!

او ناخوانده به دادگاه مجرم بود!

جرم او جوانی او بود!

و جوانی نبود مگر ناپختگی، جاهلی، غافلی، بی خبری، دیوانگی، بی خیالی، مستی، مسخرگی، مخموری، لودگی، هرزگی، اوباشی و ...

جرم او جوانی بود و جوانی چه اشک آور جرمی است!

واقعیت بزرگ این بود که مرد مشرقی با تکیه و اعتماد بر جوانان و بکارگیری و استفاده از عزم و نیروی آنان، انقلاب را به بار نشانده و آن را در روزهای سخت حفظ نموده و پیش برده بود. اما جوانان دیروز دیگر به نیروی جوانی و جوانان امروز چنانچه باید و شاید باور نداشتند و به عزم و نظر ایشان چندان بهایی نمی دادند.

معلوم نبود مقصر، سستی و اهمال جوانان امروز بود یا سختی و اغفال جوانان دیروز!

هر چه بود واقعیت اساسی این بود که بهر حال روزی کشور به ناچار و با جبر زمان بدست این نسل و نسل های بعدتر می افتاد.

نسل چهارم در راه بود.

تاریخ می رفت و زمان نمی ایستاد.

هیچ نسلی جاودانه نبوده و نیست مگر یادمان و افعالش در خواطر اذهان و دفاتر تاریخ.

زمان می رفت و تاریخ نمی ایستاد.

اما بواقع آیا پرورش یافتگان عصر طاغوت قابل تر بودند یا تربیت شدگان مکتب نور و روشنگری؟

  باید در فرصتی برابر آزموده می شد.

اما بی فرصتی برابر و یا حتی نابرابر همه ی اشارت ها به سمت و سوی پروش یافتگان عصر طاغوت بود!

آنان که پی بوجود همه چیز می بردند گویا پی به وجود این مشکل نیز برده بودند چرا که گفته ها و شعارها در این زمینه نیز کم نبود اما باز هم متأسفانه در حد همان گفته و شعار و نه بیشتر.

آنها که همه چیز را مطرح می کردند "شکاف میان نسل ها" را مطرح می کردند و همچنین "بحران هویت" برای نسل جوان را، اینکه آنها نسل جوان را نمی فهمند و نسل جوان نیز نه تنها آنها را درک نمی کند که خودش را هم نمی شناسد و از خویشتن خویش و فرهنگ و جامعه ی خود نیز بی خبر و بیگانه است.

...

نسل جوان

نسل غریب

نسل ناشناخته

نسل از خود بی خبر

نسل خاموش

نسل مفعول

نسل سوخته

نسل مظلوم

او همچنان می سوخت، نه به ظاهر که از درون!

و همچنان می سوزد، نه به ظاهر که از درون!

از او بسیار سخن رفت اما آیا بواقع او کیست؟

او کجاست؟

و چگونه است؟

...

او منم!

و من بسیارم!

من اینجا هستم، همین گوشه و کنار، اطراف شما!

من هستم!

من هستم آنچه هستم.

جنسیتم فرقی نمی کند در هر صورت دلم خون است و بر لبم فریاد!

دلخور و دل سوخته‌ام!

زخم خورده و خسته!

مرا ببینید!

مرا بفهمید!

مرا به حساب آورید!

مرا بشنوید!

من فریاد دارم!

من اعتراض دارم!

من راضی نیستم!

من از شما گله مندم!

من از دست شمایان شاکی هستم!

احساس می کنم شما بر بلندای قله هایی رفیع و در کاخ هایی مجلل که گرداگردشان را با حصارهایی محکم و نفوذ ناپذیر بسته اید، نشسته اید و از آن بالا به ما در این پایین می خندید و گاه هم از سر لطف و یا ترحم، بسوی بیغوله های پایین دست راهنمایی و ارشادمان می فرمایید!

راهنمایی در راهی بسته و بی هیچ نشانه ی امید!

این احساس خوشایندی نیست.

من مظلوم واقع گشته ام.

چشمانم ریز، نگاهم خیس و دستانم نحیف و لرزان است هرچند پشتگاهم محکم و گام هایم استوارند.

مشکلاتم بسیار، آینده ام مبهم و تار و دردها و دغدغه هایم بی شمارند.

تحصیل، کار و ازدواج کابوس های هراسناک زندگی منند، و من مدام در حالت بیم و امید بسر می برم.

می لرزم از درونم.

بغض است در گلویم.

من از بیگانگان هرگز ننالم که هر چه می رود بر من ز بدعهدی و بی مهری یار مهربان است.

یار شمایانید!

و من ...

هر کسی از ظن خود شد یــار من   از درون من نجست اســــرار من2

و از همین رو دشمن خون بست من   نی ز روی علم یا اعمال پا و دست من!

چشم ها جز ظاهرم را نمی بینند، چشم ها براساس آنچه می بینند حکم می کنند و حکم کنندگان در مورد من قضاوت درستی ندارند.

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است    آنکه پندارد که حال مردم دنیا خوش است۳

من در حال شکستنم، صدای شکستنم آرام ولی از عمق جان و مغز استخوان است.

این فریاد، صدای خرد شدن من است!

کجاست گوشی شنوا؟

کجاست آنکه مرا بفهمد؟

کیست آنکه مرا بخواهد؟

کیست آنکه مرا باور کند؟

کیست آنکه به حسابم آورد؟

کو اعتمادی به من در عمل؟

کو یاریگری مهربان، پشتیبانی صبور و دستانی دلسوز؟

کو نگاهی بصیر بر ضمیرم؟

کجا زنم فریاد؟

کجا دهم گریبان چاک؟

کجا برم پژمان این پژواک؟

...

آیا من می اندیشم؟

آیا من چیزی می گویم؟

آیا تصمیم با من است؟

آیا تا بحال از من چیزی شنیده اید؟

آیا نظری داده ام؟

آیا حرفی زده ام؟

آیا نوبت به من می رسد؟

آیا مهلتی به من داده می شود؟

چه می آموزم جز تلمباری از اندیشه های خاک گرفته و تکراری؟

چیزهایی که به من آموزانیده می شود نه آنکه بیاموزم!

فضا بس ناجوانمردانه تنگ است!

همه ی درها بسته است روی جوان!

آهای مسئولان!

أین تذهبون؟

افلا تتفکرون؟

لما تقولون مالا تفعلون؟4

...

ادامه دارد


پی نوشت ها:

1- سیستم اداری و اجرایی

2-  مولوی

3-  سعدی

4- قران کریم

بقیه در ادامه مطلب


.:  ادامه مطلب :.
نويسنده :  فریادگران جوان | لينک ثابت |شنبه 1388/02/19| موضوع: |  

لطفا نظر دهید
 

چند پرسش اساسی وکلی و کوتاه که خواهش میشود با همین ویژگی کلی و اساسی و کوتاه بودن هرچه به نظرتان میرسد و عقیده تان است پاسخ دهید:

1-     آیا ما از جهان امروز عقب هستیم؟ ( از هر نظر بویژه از نظر علمی-تولید علم- و فکری و حتی فرهنگی و یا اقتصادی و صنعتی و...)

2-     اگر آری دلیل یا دلایل عمده آن چیست؟ ( دلایل امروزین را بگویید کاری به تاریخ و گذشته نداشته باشید)

3-     مقصر کیست؟ (بازهم خواهش میکنم به تاریخ نپردازید )

4-     چه باید کرد؟ ( با تأکید بر قشر جوان بویژه قشر فرهیخته و دانشجو، یعنی با محوریت نسل سوم)

5-     آیا اصلا میتوان کاری کرد؟

نکته: کاملا به این امر واقفم که این سؤالات بسیار کلی بوده و پاسخ آنها بسیار وسیع و گسترده تر از این حرفهاست و در این  کوتاه نمی گنجد و  طرح تفصیلی این مباحث جای دیگری می طلبد اما با این وجود، از شما می خواهم از تحلیل و بررسی گسترده و عمیق خودداری فرمایید و نظرتان را خیلی ساده و کوتاه بیان فرمایید، متشکرم.


نويسنده :  فریادگران جوان | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/08/22| موضوع: |  

خیزش اندیشه ها

        بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم     فلک را سقف بشکافیم طرحی نو در اندازیم


نويسنده :  فریادگران جوان | لينک ثابت |شنبه 1387/08/18| موضوع: |  

فریاد!!!
 

     بنام خداوند بخشنده مهربان    که وصفش نیاید به ذهن و زبان

 

بزودی مطالبی جدید و راهکارهایی اساسی برای خیزش بلند اندیشه

 و زمینه سازی تحولی عظیم و بنیادین در سطح جامعه به توسط قشر

جوان و فرهیخته و تغییر نوع تفکر ایرانی در این وبلاگ درج خواهد شد.

 

       منتظر "فریاد" رسای اعتراض نسل سوم از این وبلاگ باشید!

 

 


نويسنده :  فریادگران جوان | لينک ثابت |شنبه 1387/08/11| موضوع: |  

منوي اصلی
  » صفحه نخست
» پست الكترونيك
» آرشيو مطالب
» خانگي سازی
» اضافه به علاقه منديها
 

موضوعات
   

به روایت لينك
  » آوای دانشجو
» کتابخانه ی الکترونیک
» تریبون

 

آرشيو
  تیر 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
 

آمار وبلاگ
 


اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !  به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !  ذخيره كردن صفحه!  اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!  لينک RSS 
 

آخرين مطالب
  »  بخوان!
»  بعنوان مقدمه
»  فریاد!
»  لطفا نظر دهید
»  خیزش اندیشه ها
»  فریاد!!!
 

Powered by electronic-library.blogfa.com